|
به خیالم تو عالم واسه تو عزیز ترینم آسمونها زیر پامه اگه باتو روزمینم
به خیالم که تو بامن یه همیشه آشنایی به خیالم که تو بامن دیگه از هم جدایی
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
بدو خوبمون یکی دست تو تو دست من بود
خواهش هر نفسم باتو هم صداشدن بود
باتو هم صدای دردم هم صدا تر از همیشه
دو تا هم خون قدیمی از یه خاکیمو یه بیشه
...
زمان گذشت ، زمان گذشت و خورشید دوباره غروب کرد
غروب، غروب، غروب.
آسمان سیاه شد و
ابرهای دلگیر همه جای آسمان را فراگرفتند
حتی چهره ی ماه را
حتی مرا از دیدن آن ستاره ی همیشگی
در آسمان زندگیم محروم ساختند
نفرین بر تو ای شب ،نفرین
بی شک در آن سوی روزها
راهی بود برای رسدن به خوشبختی
لیک این شب نحس آن را از من دریغ کرد
شاید اندیشه راهی بود برای بخشیده شدن
دریچه ای بود بروی عشق اما،
او نیندیشید، به من، به عشق و به تنهاییمان
میدانم که او تنهاست همانگونه که من تنهایم
غمگینست مثل من
و مانند من اینک دارد فکر میکند به سرنوشت
به زندگی ؛به گذشته و حال و آینده
آری او نیز فکر میکند
زندگی من قصه ی تلخیست تلخ تر از نفرت
و من عاشقی دیوانه در این کشتارگاه محبت
در دادگاهی که انسانها به جرم عشق به اعدام محکوم میشوند
و برای قدر دانی از نفرت ،تشــــویق
آری میشد زیبا تر زیست، زیبا تر عشق ورزید و زیبا تر مرد.
ای کاش مرگ مرا پناهنده بود اما با مرگ مشکلات افزوده تر خواهد شد
ما همه خطا کاریم ،همه گنه کاریم و حتی مرگ گناه بزرگیست
باید بود و مبارزه کرد ؛ با پوچی و هرزگی و با دنیای تنفر
باید ثابت کرد که عشق هنوز نمرده است هنوز در رگهای عاشقی
شعر عشق جاریست و هنوز قلب شکسته ای میتپد
باید عاشق بود عشق ورزید و بخاطر عشق گریید
|